تبلیغات
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده - مطالب هفته اول اسفند 1394
 
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده
با خواندن این مطالب اندیشه ات را متفاوت کن...
درباره وبلاگ


این وبلاگ تقدیم به شما دوستان
امید وارم به درد تان خورده باشد.
به کارتان آمده باشد.
لطفا نظر بگذارید
با تشکر

مدیر وبلاگ : amir hossein
نویسندگان
نظرسنجی
برای مطالب گذاشته شده چه مبلغی میدهید؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آپلود عکس
استاد و شاگرد

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.»
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟»
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: «اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»
استاد لبخندی زد و گفت: «پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید: «شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟»
استاد لبخندی زد و گفت: «من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم. من آرامش برگ را می‌پسندم.»




نوع مطلب : داستان کوتاه، خرد و حکمت، خداوندی، 
برچسب ها : زندگی، خدا، پند و اندرز، زندگی/خداوند،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 اسفند 1394
amir hossein
هدف

در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را به صف کرد و گفت: «بچه‌ها، آیا موافقید یک مسابقه برگزار کنیم؟»
تمام بچه‌ها با خوشحالی قبول کردند. پس از انتخاب چند شرکت‌کننده، مدیر از آنها خواست که آن طرف حیاط مدرسه در یک ردیف بایستند و با صدای سوت او، به سمت دیگر حیاط بیایند و هر کس بتواند ردپای مستقیم و صافی از خود بجای گذارد برنده مسابقه است. در پایان مسابقه، آقای مدیر از یکی از بچه‌هایی که ردپای کجی از خود بجای گذاشته بود پرسید: «تو چه کردی؟»
دانش آموز در جواب گفت: «با وجودی که در تمام طول راه من دقیقاً جلوی پایم را نگاه کرده بودم ولی بجای یک خط راست از ردپا روی برف، خطوط کج و معوجی بوجود آمده است!»
تنها یکی از دانش آموزان بود که توانسته بود ردپایش را بصورت یک خط راست درآورد. مدیر مدرسه او را صدا کرد و پس از تشویق از او پرسید: «تو چطور توانستی ردپایی صاف در برف‌ها به وجود آوری؟»
آن دانش آموز گفت: «آقا اینکه کاری ندارد، من جلوی پایم را نگاه نکردم!»
مدیر پرسید: «پس کجا را نگاه کردی؟»
دانش آموز گفت: «من آن تخته سنگ بزرگی را که آن طرف حیاط است نگاه کردم و به طرف آن حرکت کردم و هیچ توجهی به جلوی پایم نداشتم و تنها هدفم رسیدن به آن تخته سنگ بود.»

نتیجه :
اگر در زندگی خودمان ایده و هدفی نداشته باشیم و تمام توجهمان را دقیقاً به مشکلات امروز و فردا و فرداهای بعد معطوف کنیم سرانجام به هدفمان نخواهیم رسید. ولی اگر بجای آنکه توجهمان را به مشکلات روزانه متوجه کنیم به هدفمان متمرکز سازیم، قطعاً به هدفمان خواهیم رسید.




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 اسفند 1394
amir hossein
سلطان محمود و طلحک

سلطان محمود از طلحک پرسید:
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود؟
طلحک گفت: ای پدر سوخته،
سلطان گفت: توهین میکنی، سر از بدنت جدا خواهم کرد.
طلحک خندید و گفت:
جنگ اینگونه آغاز میشود،
کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد.
                                                                                                  (عبید زاکانی)





نوع مطلب : خرد و حکمت، داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 اسفند 1394
amir hossein
نفوذ در قلب دیگران

زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود  اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سریع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.
زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای»
همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ی این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه‌ی او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای.»
زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.
در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.
این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است.
منبع: کتاب «چگونه فردی با نفوذ باشیم؟»
اثر جان . سی . مکسولزنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود  اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.
وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سریع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.
زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای»
همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ی این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه‌ی او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای.»
زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.

نتیجه :
در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.
این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است.
منبع: کتاب «چگونه فردی با نفوذ باشیم؟»
اثر جان . سی . مکسول




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 اسفند 1394
amir hossein

ضرب المثل
روزی و روزگاری مردی از کسی پولی طلب داشت ، به سراغ مرد بدهکار رفت و گفت : « زود باش بدهی ات را بده ، وگرنه خودت می دانی !»
مرد بدهکار گفت : « ندارم و نمی دهم ! » و بعد پا به فرار گذاشت . صاحب پول هم با عده ای به دنبال او دویدند. مرد بدهکار از دیوار کوتاهی بالا رفت و خود را به بام خانه ای رساند . در حیاط آن خانه پیرمرد بیماری در سایه خوابیده بود و نزدیکان و فرزندانش دور او نشسته بودند .

مردی که بالای بام بود ناخواسته و ناگهانی به پایین افتاد و روی پیرمرد بیمار افتاد و او را کشت . مرد که تنها به فکر نجات خودش بود بدون توجه به اتفاقی که افتاده است از آن خانه فرار کرد و در کوچه ها شروع به دویدن نمود . این درحالی بود که طلبکار و دوستانش هم هنوز به دنبال او می دویدند .
مرد فراری که به دنبال رهایی خودش بود ، هنگام فرار به بیابانی رسید. در بیابان می دوید که صدای چند نفر را شنید : « مرد ، کمک کن و آن اسب را بگیر ! »
اسبی در حال فرار بود و چون مرد فراری خوب می دوید صاحبان اسب از او کمک خواستند. اما مرد نمی توانست دنبال اسب بدود ، چرا که می ترسید او را بگیرند. پس سنگی برداشت و به طرف اسب انداخت تا شاید حیوان بایستد. سنگ به چشم اسب خورد و یکی از چشمان اسب را نابینا کرد . در این حال صاحبان اسب هم به دنبال مرد فراری دویدند.
مرد که دنبال کنندگان خود را نزدیک می دید ، راهش را عوض کرد و دوباره به شهر برگشت تا شاید راه نجاتی پیدا کند . او همین طور که می دوید ، عده ای را دید که دارند الاغی را از روی زمین بلند می کنند.
الاغ نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد . مرد فراری در حال گذشتن از کنار آنها بود که صاحب الاغ گفت : « کجا می روی مرد ، بیا کمک کن ! »
مرد ، خسته و نفس زنان برای کمک کردن دم الاغ را گرفت و کشید و دم الاغ کنده شد . در این وقت صاحب الاغ و همراهانش هم به دنبال مرد فراری دویدند و چون او خسته شده بود . در جایی گرفتارش کردند و دستهایش را بستند و پیش قاضی بردند.
قاضی مرد درست کاری نبود . مرد بدهکار نگاهی به او انداخت و اشاره ای کرد . یعنی این که اگر به من کمک کنی ، من هم مزد تو را می دهم .
قاضی رو به شکایت کنندگان کرد و گفت : « بگویید این مرد بینوا چه کرده که او را به این روز انداخته اید ؟»
طلبکار گفت : « جناب قاضی ، مدتها پیش این مرد از من پولی گرفته و نمی دهد . »
- آیا کسی دیده که به او پول داده ای ؟
- نه ، کسی ندیده ، چون ما آشنا هستیم .
- آیا سندی داری که این را ثابت کند؟
- نه هیچ چیزی ندارم .
- پس برو که هیچ حقی هم نداری .
مرد طلبکار رفت . صاحب اسب جلو آمد و گفت : « جناب قاضی به داد ما برس ! من و خویشانم به این مرد گفتیم که نگذار اسب فرار کند ، این مرد با سنگ زد و یکی از چشمهای اسب را کور کرد. »
قاضی گفت : « این هم چاره ای دارد . باید اسب را از وسط نصف کنیم . قیمت آن نصفی را که سالم است با آن نیمه که سالم نیست مقایسه کنیم و او جریمه اش را بدهد. »
صاحب اسب و همراهانش شکایت خود را پس گرفتند و رفتند .
پسران پیرمردی که مرده بود جلو آمدند و گفتند : « جناب قاضی ، پدر ما بیمار بود . این مرد از روی بام روی او افتاد و پدر ما فوت شد. حالا ما دیه می خواهیم ! »
قاضی پرسید : « پدرشما چند سال داشت ؟ »
- هفتاد سال
- این مرد سی سال دارد. چهل سال صبر کنید و بعد از او دیه بگیرید !
آنها پشیمان شدند و گفتند : « حالا ما اگر از حق خودمان بگذریم چه می شود؟ »
- آزادید ! می توانید به دنبال زندگی تان بروید .
بعد از این قاضی رو به مردی که دم الاغش کنده شده بود کرد و پرسید : « خب تو چه می خواهی ؟ اگر حرفی داری بزن تا حق تو را هم از این مرد بگیرم ! »
صاحب خر که دید اگر حرفی بزند ، ممکن است بدهکار هم بشود ، گفت : « زنده باشی جناب قاضی ! من هیچ طلبی از این مرد ندارم . راستش را بخواهید خر ما از کره گی دم نداشت ! »
او این را گفت و زود از پیش قاضی رفت .

نتیجه :

اگر کسی به دنبال گرفتن حق خود از دیگری برود ، ولی نه تنها به حق نرسد ، بلکه بدهکار هم بشود ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود و می گویند : « خر ما از کره گی دم نداشت.»





نوع مطلب : خرد و حکمت، داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 اسفند 1394
amir hossein
درس دادن زیبای استاد به شاگردانش...

 استادی ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " : ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ "
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ !
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩه
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ
ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ !
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ...!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ" : ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺪ؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ
ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ"!!!
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ!






نوع مطلب : خرد و حکمت، داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 اسفند 1394
amir hossein
پنج خصلت

دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی ؟
چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام .
دانشمند گفت :
خلاصه دانشها چیست؟
چوپان گفت : پنج چیز است :
تا راست تمام نشده ، دروغ نگویم .
تا مال حلال تمام نشده ، حرام نخورم .
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم ، عیب مردم نگویم .
تا روزیِ خدا تمام نشده ، به در خانهٔ دیگری نروم .
تا قدم به بهشت نگذاشته ام ، از هوای نفس و شیطان ، غافل نباشم.
دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است !





نوع مطلب : خرد و حکمت، داستان کوتاه، خداوندی، 
برچسب ها : خدا، زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 اسفند 1394
amir hossein
شیطان بهترین بنده ؟؟؟؟؟؟؟

شیطان که رانده شد جز یک خطا نکرد
                                                                            خود را برای سجدۀ آدم رضا نکرد
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز
                                                                     او سجده بر ادم و این ، سجده بر خدا نکرد      

نتیجه :
انسان بی نماز از شیطان هم بدتر است .
زیرا ؛
شیطان سجده بر آدم نکرد اما انسان بی نماز سجده بر خدا نمی کند...



دوستان این پست ثابت است حکایت های جدید زیر این پست قرار می گیرند.
لطفا در مورد وبلاگ نظر دهید ، کافیه روی نظرات که زیر هر حکایت هست کلیک کنید تا بتونید نظر بدید.
با نظرات خوبتون به ما دل گرمی بدید

                                                       




نوع مطلب : خداوندی، 
برچسب ها : خدا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 اسفند 1394
amir hossein
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد.   چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟"  دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش رفت.

مادرش داد میزد که چقدر از دخترش چقدر خسیس شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!"  مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.

نتیجه :

قضاوت زود هنگام ممنوع!!!!




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 3 اسفند 1394
amir hossein
سزای کسی که با خر جماعت طرف می شود

در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.
خر می گوید: «زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»   
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: «شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که:  «نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.
زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است





نوع مطلب : داستان کوتاه، خرد و حکمت، 
برچسب ها : زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 3 اسفند 1394
amir hossein


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4