تبلیغات
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده - خواب
 
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده
با خواندن این مطالب اندیشه ات را متفاوت کن...
درباره وبلاگ


این وبلاگ تقدیم به شما دوستان
امید وارم به درد تان خورده باشد.
به کارتان آمده باشد.
لطفا نظر بگذارید
با تشکر

مدیر وبلاگ : amir hossein
نویسندگان
نظرسنجی
برای مطالب گذاشته شده چه مبلغی میدهید؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آپلود عکس
مردی که خودش را به خواب زد.
گویند مردی وارد پارکی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهاش را زیر سرش گذاشتو خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد پارک شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت آن درخت
اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.

گفتند:
امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد.
اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم کنار همان درخت.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره...

اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش رو بدزدن.

 آیا ماهم خودمون رو بخواب میزنیم؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 بهمن 1394
amir hossein
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.