تبلیغات
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده - خر ما از کره گی دم نداشت
 
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده
با خواندن این مطالب اندیشه ات را متفاوت کن...
درباره وبلاگ


این وبلاگ تقدیم به شما دوستان
امید وارم به درد تان خورده باشد.
به کارتان آمده باشد.
لطفا نظر بگذارید
با تشکر

مدیر وبلاگ : amir hossein
نویسندگان
نظرسنجی
برای مطالب گذاشته شده چه مبلغی میدهید؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آپلود عکس

ضرب المثل
روزی و روزگاری مردی از کسی پولی طلب داشت ، به سراغ مرد بدهکار رفت و گفت : « زود باش بدهی ات را بده ، وگرنه خودت می دانی !»
مرد بدهکار گفت : « ندارم و نمی دهم ! » و بعد پا به فرار گذاشت . صاحب پول هم با عده ای به دنبال او دویدند. مرد بدهکار از دیوار کوتاهی بالا رفت و خود را به بام خانه ای رساند . در حیاط آن خانه پیرمرد بیماری در سایه خوابیده بود و نزدیکان و فرزندانش دور او نشسته بودند .

مردی که بالای بام بود ناخواسته و ناگهانی به پایین افتاد و روی پیرمرد بیمار افتاد و او را کشت . مرد که تنها به فکر نجات خودش بود بدون توجه به اتفاقی که افتاده است از آن خانه فرار کرد و در کوچه ها شروع به دویدن نمود . این درحالی بود که طلبکار و دوستانش هم هنوز به دنبال او می دویدند .
مرد فراری که به دنبال رهایی خودش بود ، هنگام فرار به بیابانی رسید. در بیابان می دوید که صدای چند نفر را شنید : « مرد ، کمک کن و آن اسب را بگیر ! »
اسبی در حال فرار بود و چون مرد فراری خوب می دوید صاحبان اسب از او کمک خواستند. اما مرد نمی توانست دنبال اسب بدود ، چرا که می ترسید او را بگیرند. پس سنگی برداشت و به طرف اسب انداخت تا شاید حیوان بایستد. سنگ به چشم اسب خورد و یکی از چشمان اسب را نابینا کرد . در این حال صاحبان اسب هم به دنبال مرد فراری دویدند.
مرد که دنبال کنندگان خود را نزدیک می دید ، راهش را عوض کرد و دوباره به شهر برگشت تا شاید راه نجاتی پیدا کند . او همین طور که می دوید ، عده ای را دید که دارند الاغی را از روی زمین بلند می کنند.
الاغ نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد . مرد فراری در حال گذشتن از کنار آنها بود که صاحب الاغ گفت : « کجا می روی مرد ، بیا کمک کن ! »
مرد ، خسته و نفس زنان برای کمک کردن دم الاغ را گرفت و کشید و دم الاغ کنده شد . در این وقت صاحب الاغ و همراهانش هم به دنبال مرد فراری دویدند و چون او خسته شده بود . در جایی گرفتارش کردند و دستهایش را بستند و پیش قاضی بردند.
قاضی مرد درست کاری نبود . مرد بدهکار نگاهی به او انداخت و اشاره ای کرد . یعنی این که اگر به من کمک کنی ، من هم مزد تو را می دهم .
قاضی رو به شکایت کنندگان کرد و گفت : « بگویید این مرد بینوا چه کرده که او را به این روز انداخته اید ؟»
طلبکار گفت : « جناب قاضی ، مدتها پیش این مرد از من پولی گرفته و نمی دهد . »
- آیا کسی دیده که به او پول داده ای ؟
- نه ، کسی ندیده ، چون ما آشنا هستیم .
- آیا سندی داری که این را ثابت کند؟
- نه هیچ چیزی ندارم .
- پس برو که هیچ حقی هم نداری .
مرد طلبکار رفت . صاحب اسب جلو آمد و گفت : « جناب قاضی به داد ما برس ! من و خویشانم به این مرد گفتیم که نگذار اسب فرار کند ، این مرد با سنگ زد و یکی از چشمهای اسب را کور کرد. »
قاضی گفت : « این هم چاره ای دارد . باید اسب را از وسط نصف کنیم . قیمت آن نصفی را که سالم است با آن نیمه که سالم نیست مقایسه کنیم و او جریمه اش را بدهد. »
صاحب اسب و همراهانش شکایت خود را پس گرفتند و رفتند .
پسران پیرمردی که مرده بود جلو آمدند و گفتند : « جناب قاضی ، پدر ما بیمار بود . این مرد از روی بام روی او افتاد و پدر ما فوت شد. حالا ما دیه می خواهیم ! »
قاضی پرسید : « پدرشما چند سال داشت ؟ »
- هفتاد سال
- این مرد سی سال دارد. چهل سال صبر کنید و بعد از او دیه بگیرید !
آنها پشیمان شدند و گفتند : « حالا ما اگر از حق خودمان بگذریم چه می شود؟ »
- آزادید ! می توانید به دنبال زندگی تان بروید .
بعد از این قاضی رو به مردی که دم الاغش کنده شده بود کرد و پرسید : « خب تو چه می خواهی ؟ اگر حرفی داری بزن تا حق تو را هم از این مرد بگیرم ! »
صاحب خر که دید اگر حرفی بزند ، ممکن است بدهکار هم بشود ، گفت : « زنده باشی جناب قاضی ! من هیچ طلبی از این مرد ندارم . راستش را بخواهید خر ما از کره گی دم نداشت ! »
او این را گفت و زود از پیش قاضی رفت .

نتیجه :

اگر کسی به دنبال گرفتن حق خود از دیگری برود ، ولی نه تنها به حق نرسد ، بلکه بدهکار هم بشود ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود و می گویند : « خر ما از کره گی دم نداشت.»





نوع مطلب : خرد و حکمت، داستان کوتاه، 
برچسب ها : زندگی، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 اسفند 1394
amir hossein
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:34 ق.ظ
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our
community. Your website provided us with valuable info to work
on. You have done an impressive job and our entire community will be thankful to
you.
جمعه 25 فروردین 1396 08:19 ق.ظ
It's perfect time to make some plans for the future and
it's time to be happy. I have read this post and if I could I want to suggest you some interesting things or tips.
Maybe you could write next articles referring to this article.
I desire to read more things about it!
چهارشنبه 5 اسفند 1394 09:00 ب.ظ
خیلی جالب بود ممنون که این حکایت را قرار دادید
amir hossein با سلام خدمت شما دوست عزیز
اگر حکایت دیگه میخواهید و در این وبلاگ نیست لطفا سریعا بگویید تا آن را قرار دهم
با تشکر
چهارشنبه 5 اسفند 1394 09:00 ب.ظ
خیلی جالب بود ممنون که این حکایت را قرار دادید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.