تبلیغات
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده - مرد و فرشته
 
حکایت های قدیمی،داستان های آموزنده
با خواندن این مطالب اندیشه ات را متفاوت کن...
درباره وبلاگ


این وبلاگ تقدیم به شما دوستان
امید وارم به درد تان خورده باشد.
به کارتان آمده باشد.
لطفا نظر بگذارید
با تشکر

مدیر وبلاگ : amir hossein
نویسندگان
نظرسنجی
برای مطالب گذاشته شده چه مبلغی میدهید؟










صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آپلود عکس
خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید!دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود،دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز میکنند و داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ها پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ی را باز میکرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و درخواست های مردم را،تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:شماها چه کار میکنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است؛ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است!
مرد باتعجب پرسید:شما چرا بیکارید؟!فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید بفرستند،ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:بسیار ساده است،فقط کافیست بگویند:«خدایا شکر»





نوع مطلب : خداوندی، داستان کوتاه، خرد و حکمت، 
برچسب ها : پند و اندرز، زندگی، خدا، زندگی/خداوند،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 2 اسفند 1394
amir hossein
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.